مادرم می گفت این کارا چیه می کنی ؟ برا یه مشت ترک !؟  اما من تو هوای مهندس بودم به کمد جهیزیه ام سر زدم تا وسایل مناسبی پیدا کنم حین جستجو برگه روزنامه ای پیدا کردم که چند سال پیش آنراخوانده بودم :

اعترافات تکان دهنده مرد ایدزی (بیش از صد و پنجاه زن و دختر قربانی شده اند):

پلیس بین الملل در پی شکایت پلیس سوئد عامل انتشار ویروس ایدرز را در تهران شناسایی و دستگیر کرد

چندی پیش از سوی پلیس سوئد نامه ای به پلیس بین الملل ایران ارسال شد که در آن عنوان شده بود مرد52 ساله ای به نام رابرت که تابعیت ایرانی دارد و در آن کشور با نام جیمز پاتریک کیم بال زندگی می کرده است به دلیل انتقال ویروس ایدز به یک زن فرانسوی تحت تعقیب قرار دارد و بر اساس آخرین تحقیقات پلیس سوئد نامبرده به ایران آمده است .

ماموران با بررسی و تحقیق متوجه شدند این متهم که از اسامی جعلی استفاده می کند از سال 1993 تا 1998 در ایران زندگی می کند .

وقتی مرد پس از یازده سال فرار از دست پلیس فرانسه ، هلند، سوئد، آمریکا در ایران دستبند را بر دستان خود دید هنوز لب به اعتراف نمی گشود . اما وقتی دریافت اینترپل تهران تمامی مدارک را در دست دارد به داشتن ایدز و تشویق و ترغیب دختران جوان به فساد و فحشا اعتراف کرد:

من 14 سال پیش متوجه شدم به بیماری ایدز مبتلا شده ام و در این مدت سعی کردم با استفاده از داروهای قوی وورزش ، خود را سر پا نگه دارم پس از آنکه متوجه شدم پلیس چند کشور در تعقیب من هستند ، به ایران بازگشتم و پس از برقراری ارتباط با زنان و دختران با معرفی خود به عنوان دکتر ، مهندس و دیگر مشاغلی که مورد توجه قرار می گیرد ، آنها را اغفال می کردم از آنجا که زبان انگلیسی را به راحتی صحبت می کنم ، آنها نیز بلافاصله تحت تاثیر گفته های من قرار می گرفتند.

پای صحبت فریب خوردگان:

چند دخترجوان وقتی روبروی مرد قرار گرفتند و پی بردند وی مبتلا به بیماری ایدز است ، با ناباوری به وی نگاه کرده و شروع به اشک ریختن کردند. این دختران دیگر به این مرد که خود را یک فرد خارجی به نام «رابرت» و«استیو» معرفی کرده بود نه تنها به عنوان همسر آینده دوست و یک فرد خارجی نگاه نمی کردند ، بلکه در شرایط روحی و روانی سختی قرارداشتند که در بازجویی ها بریده بریده و با بغض و دلهره با بازپرس پرونده حرف می زدند .

یکی از دختران : چهارسال پیش بود که به همراه خواهر و دو دوستم کنار خیابان منتظر تاکسی بودیم که خودرو سیاه رنگی جلوی پای ما توقف کرد . راننده خود را دورگه ایرانی ، خارجی معرفی کرد و از ما خواست سوار خودرو اش شویم وقتی او ما را به مقصدمان رساند شماره تلفنی از خودش به من که 18 سال داشتم و از بقیه کوچکتربودم داد و گفت علاقمند است تا با من بیشتر آشنا شود بعد از چند روز به او تلفن زدم او از من خواست به خانه اش بروم وقتی به خانه اش رفتم او مرا فریب داد و به من گفت که به ایدز مبتلا است.

دختر36 ساله ای می گوید من با دیدن عکس او در اینترنت با او آشنا شدم وقتی فهمید من به زبان انگلیسی مسلط هستم با من به هیچ وجه فارسی حرف نمی زد او خودش را 34 ساله و تبعه کانادا معرفی کرد و می گفت مهندسی برق از فرانسه دارد و روانپزشکی هم خوانده او می گفت من دو سال بیشتردرایران نمی مانم واگر بتوانم یک دختر خوب درایران پیدا کنم با اوازدواج می کنم واورا با خودم خواهم برد . او می گفت دختران ایرانی خیلی زود وابسته می شوند و به آدم عادت می کنند برای من تعجب آور است که چرا پس ازیک آشنایی اولیه خودشان را مالک طرف مقابل می دانند.

دختری که 17 سال بیشتر ندارد : سال گذشته با دوستم مشغول عبور در خیابان زعفرانیه بودیم که یک دوو سیاه رنگ که راننده اش انگلیسی صحبت می کرد با عذر خواهی از من خواست ما را به خانه برساند او در طول مسیر به انگلیسی گفت تازه به ایران آمده است  تلفنی قرار گذاشتیم او به من می گفت به تو علاقه زیادی پیدا کرده ام اسم مرا هم روناک گذاشته بود و می گفت تو را با خودم خواهم برد .

دختری دیگر: من ترسیدم و به خواهرم گفتم با رابرت رفت و آمد نکند(به خصوص که خانواده مان هم از این جریان مطلع نبود) اما خواهرم می گفت رابرت و او همدیگر را خیلی دوست دارند و به هم وابسته شده اند.

دختری دیگر: رابرت بعد از آشنایی به من گفت با مادر بزرگ پیرش زندگی می کند من هم چون احساس کردم مادربزرگش پیش اوست به خانه اش رفتم او در مورد تولد نوه ای درخانواده اشان صحبت کرد بعد روز تولد مرا پرسید و گفت در فرانسه روانشناسی خوانده است ودرکارتجارت ساختمان است او میوه و شربت برای پذیرایی من آورد وقتی شربت را خوردم احساس کردم خوابم می آید او به من گفت مادر بزرگم در آن اتاق خواب است تو هم می توانی دراتاق دیگری استراحت کنی وقتی به هوش آمدم متوجه شدم او به من تجاوز کرده من به هیچ وجه نمی دانستم او به ایدز مبتلا است

اظهارات پلیس : پس از به دست آمدن دفتر چه خاطرات وی مشخص شد نامبرده با چندین زن و دختر جوان در ارتباط است.... متاسفانه بیشتر اغفال شده گان را زنان و دختران خیابانی تشکیل می دهند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:12  توسط آرزو  | 

بزودی می یام با ادامه داستان عشق

گرچه اون اتقاقا خیلی وقته گذشته

واز اون موقع تا حالا  اتفاقات زیادی اتقاق افتاده

این گرفتاری های زندگی نمی ذاره آپ کنم

 اون یکی وبلاگمم که پاک کرده اند 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 12:17  توسط آرزو  | 

برگشتم شلمزارقبل از اینکه برم تهران یه نفر برام نظر گذاشته بود که می تونم به جای ازدواج با خودم یا خر مورد علاقه ام (لینک به نظر مورد اشاره )به سایت طوبی برم و ثبت نام کنم منم نه به خاطر علاقه به شوهر بلکه به خاطر گل روی نظر دهنده گرامی همین کارو کردم وقتی از تهران برگشتم و وبلاگم رو چک کردم یه نفر به نام مجتبی اهل شیراز - با در آمد بالای 700 هزار در ماه - سی سال سن - دارای مدرک تحصیلی- خانواده فرهنگی کم جمعیت (درست یادم نیست گویا فقط یک برادر داشت) خواهان آشنایی با من شده بود خدایا چی کار کنم اگر ازدواج کنم و برم شیراز که دیگه لازم نیس رو پشت بوم خونه بابام سوییت درست کنم نمی دونستم چه کار کنم جز اینکه فعلاً به شرکت تهرانی زنگ نزنم اما خوشبختانه تماس با اون آقای شیرازی مستلزم ریختن پول به حساب سایت طوبی بود و ارزش نداشت ریسک کنم و قضیه منتفی شد  با موبایل پدرم ( تو این فاصله موبایلم هم به علت بدهی یک طرفه شده بود ) به آقای مهندس مسیج دادم جواب داد شما ؟ آهان ، یادم نبود شماره برای مهندس ناشناسه وباید خودم رو معرفی کنم جواب دادم : آرزومندی هستم جواب داد : شما رفتید دیگه خبری ازتون نشد !؟

وقتی تهران بودم برای مهندس تعریف کردم که می ترسم برگردم شلمزاردلم گواهی بد می ده احساس می کنم تو راه اتفاقی برام می افته

بلاخره وامم جور شد تلفن زدم شماره حساب مهندس را گرفتم و پول را ریختم به حسابش مدتی بعد آقای مهندس تلفن زدوگفت جمعه کارگرهامون همراه ماشین وسایل می یان وشنبه خودمون از اون روز به بعد شروع کردم به تهیه و تدارک و تمیز کردن خونه ی فوق العاده کثیف و در هم ریخته مون به مادرم می گفتم جمعه مهمون داریم مهمون رودرباستی دار مگه مهمون رودرباستی دار کیه خوب همینان دیگه قالی 12 متری کف سالن رو شستم ملحفه ها رو شستم بالش و روبالشی های گلدوزی شده جهیزیه ام را بیرون آوردم ، دو تا بالش نو خریدم مادرم می گفت این کارا چیه می کنی ؟ برا یه مشت ترک !؟  اما من تو هوای مهندس بودم به کمد جهیزیه ام سر زدم تا وسایل مناسبی پیدا کنم حین جستجو برگه روزنامه ای پیدا کردم که چند سال پیش آنراخوانده بودم :

اعترافات تکان دهنده مرد ایدزی (بیش از صد و پنجاه زن و دختر قربانی شده اند):

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 8:49  توسط آرزو  | 

۲۰۱۳

سلام

این روز را به صاف ترین دل های جهان  تبریک می گویم

و آرزو می کنم همهگی بتوانیم قذرش را بدانیم

و پاک بودن را با هم و در کنار هم جشن بگیریم

سال نو میلادی کریسمس مبارک

 

پیامبر مهر و وفا عاشقتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 12:20  توسط آرزو  | 

 

اعلامیه ۱۶ حقوق بشر: خانوده - ازدواج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 8:57  توسط آرزو  | 

ادامه داستان (داستان عشق)

برای تهران بلیط گرفتم اما دلم شور می زد فکر می کردم این سفر آخرمه تا حدی که می خواستم وصیت نامه بنویسم یک هفته را با استرس و فشار روانی شدید طی کردم وقتی به بلیطم نگاه می کردم گریه ام می گرفت انگار حکم اعدامم رو تو دستم گرفته ام دلم می خواست با یکی در میون می گذاشتم بلکه بارترسم کمتر بشه بلاخره به مادرم گفتم - مادرم گفت : هیچ خطری نداره مثل همیشه می ری  و می یای خطرفقط از جانب اونه که کلاه سرت می گذاره

راهی سفر شدم مسافرت با اتوبوس و  آهنگ های موبایلی که تازه خریده بودم صدای پویا : سفر همیشه همسفر می خواد دل کندن از غم بال و پر می خواد - سفر عبور از مرز تکراره ،هر جای تازه دنیایی داره  - کاشکی تو باشی همسفر من ، تا بی نهایت بال و پر من - و آهنگ دیگه ش : تو خیال نکن که جای تو رو می گیره کسی

تو ی گرما از ترمینال جنوب تا غرب تهران رفتن خیلی سخت بود اونم برای من که آدرس بلد نیستم  نزدیک بیست  بار خیابون ....... رو تا آخررفتم وبرگشتم ، ساعتها روی پام ایستادم واعصابم خورد شد هربار بهش زنگ می زدم و راهنمایی می خواستم می گفت اجازه بدم با ماشین بیاد دنبالم بهش می گفتم به کسی که تا حالا ندیده ام نمی تونم اعتماد کنم اما خیلی دلم می خواست بیاد دنبالم و به جای اینکه اینهمه زجر بکشم واذیت بشم با ماشین شیکش برم که کلی هم کیف داشت هرچه گشتم نتونستم شرکت رو پیدا کنم دست آخر ناامید شدم مشکوک شدم که شرکتی وجود نداره و کلکی در کاره می خواستم برگردم اما برگشتن از غرب تهران تا ترمینال جنوب خیلی سخت بود و عزا گرفته بودم چه جوری برگردم تا اینکه خودش زنگ زد اشکالی در آدرس بود که خودش برطرف کرد  و بلاخره تونستم با بدبختی شرکت رو پیدا کنم اما بعد آقای مهندس با ماشینش منوبه چند جای تهران برد تا ساختمان های پیش ساخته را نشونم بده همیشه آرزو داشتم تو ماشین تر و تمیز شوهرم کنار دستش می نشستم و می رفتیم اینور و انور یا باهم می رفتیم مسافرت اما همیشه یا پای پیاده هستم و یا سوارماشین کثیف و قراضه پدرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 12:32  توسط آرزو  | 

..........می گفت اگه اومدی تهران زنگ بزن بیام دنبالت – می ذاری بیام دنبالت؟ – (توضیح* صدای من صدای یه دختر جوونه ) باید بیایم خونه تون ال اس اف درست کنیم می ذاری بیام خونه تون ؟ یکروز که تو اداره بودم و بهم زنگ زد همکارانم شروع کردن باهام شوخی کردن که خیلی مهم شده ای از تهران بهت زنگ می زنن مدیر مسئولمون گفت  آرزو نکنه ببرنت تهران؟! اگر خواستند ببرنت تهران من نیرو مونیازدارما ، ! ما به نیرومون احتیاج داریم!.

چندماهی می شد فریدونو ندیده بودم احساس می کردم عشقم کمرنگ شده راستش خسته شده بودم یکی از دوستان بهم گفته بود : عزیزم این عشق نیست ، اعصاب خوردیه و از همه غم انگیز تر حرف خود فریدون که گفت: اینهمه آدم تو این شلمزار تو چرا افتادی دنبال من برو دنبال یکی دیگه

سه سال ازاولین باری که فریدو نو دیدم  می گذره روانشناس ها می گن : عمر آتشین ترین عشق ها دو سال بیشترنیست . عشق من که یک سال هم ازعشق های آتشین کهنه تر بود 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 14:7  توسط آرزو  | 

من تو زندگیم دو تا عشق داشتم و دلمو به این دوتا خوش کرده بودم یکی عشق به شهرم و دیگری عشق به فریدون اینجا باید به نظراتون جواب بدم که می نویسید آرزو خانم شما اهل کجا هستید ؟ من اهل یه شهرستان کوچک شایدم متوسطم به نام شلمزارالبته نه اون شلمزاری که نزدیک شهرکرده شلمزار ما نزدیک سمیرمه

 و اما داستان عشق

دلم می خواست بعد از 42 سال زجر کشیدن توخونه ی پدری دیگه مستقل بشم اما از یه طرف          نمی تونستم تنهایی زندگی کنم و از طرفی پول اجاره خونه نداشتم خلاصه به قول تهرانی ها کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم تا اونروز که میان نامه های ارسال شده برای رئیس اداره مون یه تراکت تبلیغاتی از خانه های پیش ساخته دیدم :

سبک ، قبل جابجایی ، ضد زلزله چه عکس های شیکی هم داشت با خودم گفتم می تونم رو پشت بوم خونه مون یه خونه درست کنم اینجوری شهرداری هم ایراد نمی گیره آخه ضد زلزله س فکر می کردم دیدن این تراکت معجزه ایه از طرف خدا برای حل شدن مشکل من

شروع کردم به سرج کردن تو اینترنت درباره شرکت هایی که خانه پیش ساخته می ساختند همه هم    می گفتند ما شهرستان نمی یایم برا مون نمی صرفه

تا اینکه آقای مهندس کاظمی مدیر عامل یکی از شرکت ها موافقت کرد از اونروز به بعد شروع کردیم با هم درباره ال اس اف مذاکرات کردن من به او مسیج می دادم و او به من – من به او تلفن می زدم واو به من صدایش با اون لهجه تهرانی از پشت تلفن خیلی اقوا گری می کردمی گفت............

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 12:19  توسط آرزو  | 

به زودي يک داستان بالا بلند و سريالي در اين وبلاگ قرار خواهم داد  درضمن به خاطر وبلاگ آني دالتون هم متاسفم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 10:43  توسط آرزو  | 

زن 36ساله بخاطر بی شوهری با خودش ازدواج کرد!!

به تازگی خبر ازدواج یک زن با خودش، باعث تعجب عده ای از مردم امریکا شده است...
ماجرا از این قرار است که یک زن 36ساله پس از اینکه از همسرش جدا شده و سالها با سه فرزندش زندگی می کرد بخاطر تنهایی تصمیم گرفته بود که ازدواج کند اما شخص خاصی برای ازدواج با او پیدا نشد. سرانجام تصمیم گرفت که با خودش ازدواج کند.


او در این مورد می گوید: من فکر میکنم شخصی نبوده که لایق زندگی کردن با من باشد و از اینکه با خودم ازدواج کردم خوشحالم زیرا الان یک انسان خاص و ویژه شده ام.
در مراسم ازدواج او حدود 50 مهمان حضور داشتند از جمله پدر و مادر و فرزندانش.

تواين دنياي ديوونه ي ديوونه همه چيز ممکنه يکي با خودش ازدواج ميکنه ، يکي با عکس خودش يکي با ديوار برلين ازدواج مي کنه و يکي با برج ايفل يکي با سگش ازدواج مي کنه و يکي دیگه با الاغش

 

به گزارش فارس در تازه ترین نوع ازدواجهای آمریکایی این زن  که اهل شهر سیاتل است با الاغ مورد نظر خود ازدواج کرده است

این زن درخصوص این اقدامش گفت که من پس از دلدادگی فراوان و تجربه بی نظیر رابطه با این حیوان تصمیم به ازدواج با الاغ خود نمودم

البته این آخرین مورد ازین نوع ازدواجها نیست چندی پیش لیندا یک زن امریکایی نیز با سگ خود ازدواج کرد

اگر يک شخص می تونه با خودش ازدواج کنه  پس ازدواج آرزو (با فریدون ) هم امکان داره  

نظر شما چیه؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:15  توسط آرزو  | 

مطالب قدیمی‌تر