تبليغاتX
یادداشت های یک دختر تنها
آرزویی برای آرزو
نه می خواستم از اشکی بنویسم که غریبانه ولی آشنا بر گونه هایش نشسته بود و نه از تکرار خوشبختی هایی که می خواستند شریکش کنند اما او را به حاشیه ی خس خس ناخن ها بر دلش کشاندند .

آنچه را به نظاره نشسته بود زنده در دیدگانش عبور می کرد و تنهایی را دروغ نپنداشت تا چهل درد را بازگو کند . خدایی که همه با کلماتی کوتاه به یاد می آوردند مفهومی نداشت آن هنگام که با قهری او را از یادش زدوده بود و تنهایی و همدمی حتی یک عروسک را نیز روزگار از او گرفت .

جز خود دلسوزی نداشت که سوز دلش را مرحمی باشد تا این کلمات غلت خورده از درونش را یخ و بی مصرف نخواند .اتاقی که شاید رنگی از وصال گوشه گوشه اش باشد چه سود آن هنگام که فقط برای جواب های همیشگی هم دردانش آمده بود . او از درونش آمده بود و میوه ی درونش را خدا بود اما حال شاید چیز دیگری را خواهان بود .

سایه ای سنگین را طلب کرد و جز به گوشه ای پس رانده شدن چیزی را مالک نبود اما او به یادی خوش بود که نمی خواست بداند او به چه یادی خوش است .

آرزویم برای آرزو ,

افکاری تابناک و روشن بی آنکه به تیرگی روز نظر کند ,

در دهکده ی زندگی اش عشق باشد که بدرخشد ,

قلبی که تپنده باشد بر یادش و

او به آرزوی قلبی اش برسد...


آرش عزیز اشک منو کجا دیده ای ؟ از کجا میدونی خوشبختی ها فقط خس خس ناخن ها بر دلم نشانده اند

چهل درد یا ؟؟؟؟؟؟؟؟

 از کجا می دونی  فریدون تازگیا باهام قهر کرده

عروسکم  (روتانی ) رو از کجا می شناسی؟ خوشبختانه این یکی دیگه از خودمه و هیچکس نمی تونه اونو ازم بگیره

نکنه منو می شناسی اگه نمی شناسی پس از کجا می دونی جز خودم دلسوزی ندارم؟

....ادامه دارد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط آرزو  | 

جمعه شبه (شب انتخابات ) آرزو رای خودش رو عوض کرد

رای آرزو دختر تنها:

 

مهندس میر حسین موسوی رفسنجانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:10  توسط آرزو  | 

تا حالا مي خواستم به فريدون موسوي راي بدهم اما با ديدن آخرين مناظره( آقاي احمدي نژاد و آقاي رضايي) رايم عوض شد

 

پس راي آرزو دختر تنها:

 

فريدون  رضايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:30  توسط آرزو  | 

آني دالتون نوشته : هر کس به مهندس مير حسين موسوي راي ندهد خر است

 

 منهم مي نويسم:  

 

با اين شرايط : طاقچه بالا گذاشتن فريدون -  توهين هايي که بهم کرد - بيرون انداختنم از شرکت -  تهديدهايش ونااميد کردنم از خودش (بعداً برايتان   تعريف  خواهم کرد)

 

هرکس به فريدون موسوي راي بدهد خر است

 

کسانيکه  به خريت من معتقدند در قسمت نظرات راي بدهند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط آرزو  | 

چند شب پيش خواب جالبي ديدم :

خواب ديدم تو يه ده کوهستاني بودم  داشتم از يه سر بالايي  بالا مي رفتم دو تا از همکاران مرد هم پشت سرم بودند انگار داشتيم به  محل کارمان مي رفتيم  اونا مرد بودند و قوي  و بهترمي تونستند بالا بروند  براي همين به من رسيدند و سلام عليک کرديم گفتند خانم آرزو شما چرا با اين سن و سالتون شوهر نکرده ايد در حاليکه خانم فلان يه دختر بزرگ داره خانم فلان دو تا بچه داره خانم فلان ........ و........ و...........و .........خيلي خجالت کشيدم داد مي زدم من از وضعي که دارم ناراضي نيستم (اما تو اون حال خواب صد برابر زمان بيداري از وضعيت خودم وحشت زده ، نا اميد و ناراحت بودم) از اون بالا  به مکان سرد و سياهي سقوط کردم  از خواب پريدم و چهره فريدون جلو چشمم اومد خدا رو شکر کردم که فريدون رو سر راهم قرار داده و گرنه زندگيم هموني بود که در خواب ديدم سرد و سيا ه

اما يکي دو روز پيش فريدون بهم گفت ديگه این شماره رو نگیرم ديگم حق ندارم برم شرکتش اگه بازم اومدم جلوي همه مشتري هاي شرکت بيرونم مي ندازه وشکايتم رو به پدر و مادرم مي کنه

   امروز 12/ 3 / 88 با مادرم از جلوي شرکت فريدون رد مي شديم مادرم رو صدازد و بهش گفت به اين دخترتون بگيد ديگه اينجا نياد ......................  براي من افت داره ..................و..........

مادرم که براي اولين بار او را مي ديد و از قضيه هم خبر نداشت برخلاف انتظار من از او خيلي بدش اومده بود گفت اه عجب آدم بي شخصيت و بي تربيتي بود نه بزرگتر سرش مي شد نه کوچکتر چقدر متکبر بود باورش شده بود کسي هست  براي تو افت داره!! تو که خودت افت داري

مادرم مي گفت عارت نمي شه مي ري به همچين کسي نگاه مي کني چرا انقدر خودتو کوچيک مي کني؟ اما حقي نداشت به تو توهين کنه چرا موقعيتي درست کردي که بتونه بهت توهين کنه ناراحت نشدي انقدر بهت توهين کرد اين حرفا رو بايد به تو مي زد نه من

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:51  توسط آرزو  | 

وبلاگ آنی دالتون تازگیا از حال و هوای ترشیدگی  بیرون رفته و حسابی سیاسی شده

توضیح : آنی اصلاْ سیاسی بود و ما نمی دونستیم من سیاسی نیستم ولی وبلاگم سیاسی تره

پس حالا که اینجور شد منم برم تو انتخابات

رای آرزو دختر تنها:

فریدون موسوی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 5:5  توسط آرزو  | 

از بس  فریدون فریدون می کنم یادم رفته این وبلاگ خواهر خونده وبلاگ آنی دالتون حالا می خوامن یه پست آنی دالتونی بذارم بلکه یه کم خستگی خودم وخواننده ها در بره

آنی یه نظر خواهی جنجالی تو وبلاگش گذاشته و گفته اگه دخترها و پسرها  در این نظر خواهی همکاری کنند شاید به نتیجه ای برسیم که در رفع معضل اجتماعی ترشیدگی مفید باشه منهم به این دعوت لبیک گفتم و نظر دادم

 نظری که به پست آنی دالتون داده ام را در زیر آورده ام می خواستم بدونم نظر شما چیه

سلام آنی
1- جور شدن در و تخته با هم کار هر نجاری نیس  خیلی سخته
2- مشکلات اقتصادی.............
3- فکر می کنم اینو باید از مردها(پسرها) پرسید زیرا ریش و قیچی دست اوناست در واقع کارگردان اصلی اونا هستند
یکروز با کنجکاوی تمام ازت خواستگاری کردم راستش خودمو مرد جا زدم که زیر زبونتو بکشم ببینم برا چی ازدواج نکرده ای تو فهمیدی و کلی عصبانی شدی [تعجب]

خودمم ترشیده ام خیلی بیشتر از تو اما فکر می کنم علت نداشتن خواستگار مناسب اینه که جادویم کرده اند مادرم  به جادو اعتقادنداره و به این افکار من می خنده  او  می گه جادویی وجود نداره  خواستگاری دیگه  از مد افتاده  پسر ها خواستگاری از خودشون مهم تر می رن و برای همین تو نمی پسندیشون

ببخشید آنی مورد چهار یادم رفت:


۴- جواب این پرسش را باید به صورت عملی داد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:48  توسط آرزو  | 

انورذرذدرئودذرذدرئوئذ
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:14  توسط آرزو  | 

 کنار خیابان ایستاده بودم سنگینی نگاهی را احساس کردم فریدون پشت فرمان اتومبیلش به طرف شرکت می رفت نگاهش آنچنان اثری بر من کرد که روزم تا صبح فردا با ورجه وورجه و خنده های الکی پرشد فردا صبح از طرف اداره ام یه ماموریت دو ساعته داشتم از جلوشرکت فریدون هم رد شدم نگاهش سرد و بی روح و پر از نفرت و چندش بود انقدر که از خودم بدم اومد و حتی تصمیم گرفتم دیگه سراغ اون شرکت نرم

یاد نظر یکی از خوانندگان وبلاگ افتادم :راستي مردها معمولاً از كسايي كه زود نگاه عشقولانه بكنن خوششون نمياد                    موفق باشي...

گفتم بهتره یه چند وقتی نبینمش الآن دو هفته است که نه طرف شرکت رفته ام و نه نگاهش کرده ام دلم براش پر می زنه اما می دونم اون اصلاْ براش مهم نیس که من دیگه نمی یام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:3  توسط آرزو  | 

يکروز  داشتم مي رفتم شرکت فريدون توي راه یه گداي پاکستاني جلو یم را گرفت و با زبان خودش ازم پول خواست گفتم برو بابا من خودم دارم مي رم جاي ديگه گدايي !!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:23  توسط آرزو  |